در پاتكي كه عراق به منظور پس گرفتن جزاير مجنون انجام داد، بابايي شيميايي شد و سر او پر شد بود از تاول هاي ريزي كه خارش داشت. تاولها در اثر خاراندن مي تركيدند و اين مسأله موجب ناراحتي او مي شد. به او اصرار كردم تا به بيمارستان برود؛ ولي مي گفت كه در شرايط فعلي اگر به بيمارستان بروم مرا بستري مي كنند. او پيوسته نگران وضعيت جنگ بود. در همان روزها، يك روز كه به طرف بيرون جزيره مجنون در حركت بوديم، به بركه آبي كه پر از نيزار بود رسيديم. عباس لحظه اي ايستاد و به جريان آب دقت كرد. سپس با حالتي خاص رو به من كرد و گفت: منبع : پرواز تا بی نهایت، خاطرات شهیدبابایی | ||
http://www.aghatehrani.com/data.asp?id=291